ماجرای پوتین‌های شهید همت

بازدید: 599 بازدید
شهید حاج محمدابراهیم همت

ماجرای پوتین‌های شهید همت، خاطره‌ای خواندنی از ساده‌زیستی و روحیه برادرانه این فرمانده بزرگ در جبهه است. شهید حاج محمدابراهیم همت خود را از رزمندگان جدا نمی‌دانست و تلاش می‌کرد مانند ساده‌ترین نیروهایش زندگی کند. در ادامه، این خاطره را از کتاب «معلم فراری» می‌خوانیم.

پای بزرگ حاج همت از ساختمان فرماندهی خارج می‌شود و پوتین‌هایش را به پا می‌کند. کربلایی هم به دنبال او بیرون می‌آید.

حاج همت، در حالی که بند پوتین‌هایش را می‌بندد، می‌گوید:

«آقاجان، اگر کاری نداری، چند روز دیگر پیش ما بمان.»

کربلایی می‌گوید:

«مادرت تنهاست. این دفعه زن و بچه‌ات را آوردم به دیدنت، دفعه بعد مادرت را می‌آورم. حالا که تو نمی‌توانی بیایی خانه، ما باید بیاییم جبهه.»

کربلایی در حین صحبت، متوجه پوتین‌های کهنه و رنگ‌ورورفته حاج همت می‌شود. حاج همت با شرمندگی می‌گوید:

«شرمنده‌ام از اینکه باعث زحمت شما شدم… من یک صحبت کوتاه با بچه‌های لشکر دارم، بعد می‌آیم بدرقه‌تان می‌کنم.»

حاج همت خداحافظی می‌کند و می‌رود. کربلایی که هنوز از فکر پوتین‌های او بیرون نیامده، متوجه خداحافظی‌اش نمی‌شود.

همان لحظه، اکبر هم از ساختمان خارج می‌شود. کربلایی با ناراحتی جلوی او را می‌گیرد و می‌گوید:

«اکبر آقا، مگر دولت به رزمنده‌ها کفش و لباس نمی‌دهد؟»

اکبر که متوجه منظور کربلایی شده، سری تکان می‌دهد و می‌گوید:

«کربلایی، به خدا من یکی زبانم مو درآورد بس که به حاجی گفتم پوتین‌هایت را عوض کن. بهش می‌گویم ناسلامتی تو فرمانده لشکری، با آدم‌های مهم نشست‌وبرخاست می‌کنی، خوب نیست این پوتین‌ها را پایت می‌کنی… والله به گوشش فرو نمی‌رود که نمی‌رود.»

ماجرای پوتین‌های شهید همت و ساده‌زیستی حاج همت

حرف حساب حاج همت این بود که یک فرمانده باید خودش را با کم‌امکانات‌ترین نیروهایش مقایسه کند. او می‌گفت:

«من باید همرنگ بسیجی‌ها باشم.»

کربلایی می‌گوید:

«خودم درستش می‌کنم. اگر یک جفت کفش نو به پایش نکردم، هر چه می‌خواهی بگو. من پدرش هستم؛ اگر از من حرف‌شنوی نداشته باشد، پس از کی می‌خواهد داشته باشد؟»

وقتی حاج همت سخنرانی می‌کند، همه با علاقه به صحبت‌هایش گوش می‌دهند. یک لشکر رزمنده در زمین صبحگاه پادگان دوکوهه خبردار ایستاده‌اند و به حرف‌های او گوش می‌دهند.

آفتاب سوزان خوزستان، همان‌قدر که تن دوازده هزار نیرو را داغ می‌کند، تن حاج همت و دیگر فرماندهان را هم داغ کرده است. هیچ‌کس زیر سایه‌بان نیست. هیچ فرماندهی کفش و لباس نوتر از کفش و لباس رزمنده‌ها نپوشیده است.

حاج همت فقط حالا که به‌تنهایی در برابر یک لشکر نیرو ایستاده، از ظاهرش مشخص است که فرمانده لشکر است. اگر بعد از سخنرانی قاطی جمعیت شود، هیچ‌کس فرمانده‌بودن او را از ظاهرش تشخیص نخواهد داد.

یک بار حاج همت همین پوتین‌ها را برای وصله‌دوزی به کفاش داد. اکبر متوجه شد. یک جفت پوتین نو از تدارکات لشکر گرفت و آن‌ها را به کفاش داد تا به جای پوتین‌های کهنه به همت بدهد.

سپس پوتین‌های کهنه را از کفاش گرفت و گفت:

«به صاحب این پوتین‌ها بگو در شأن تو نیست کفش‌های میرزا نوروزی را به پا کنی.»

حاج همت وقتی آمد، خیلی دلخور شد. پوتین‌های نو را نگرفت و به جای آن، دمپایی به پا کرد. اکبر که دید حریف او نمی‌شود، پوتین‌های وصله‌دارش را بازگرداند.

حالا اکبر نگران کربلایی است. می‌ترسد حاج همت حرف پدرش را هم زمین بزند؛ یا حرف پدرش را بپذیرد، اما از آن پس همیشه شرمسار نیروها باشد!

پدر و پسر در جبهه

کربلایی رو به حاج همت می‌گوید:

«دوست دارم یک بار دیگر مثل بچگی‌هایت دستت را بگیرم، ببرم بازار و یک جفت کتانی برایت بخرم. ناسلامتی هنوز پسرمی. هرچند فرمانده لشکری، اما برای من هنوز پسرمی.»

کربلایی و اکبر منتظر پاسخ حاج همت‌اند.

حاج همت می‌گوید:

«باشه. من حاضرم. شما همیشه حق پدری گردن من داری، آقاجان.»

کربلایی پیشانی همت را می‌بوسد و با خوشحالی می‌گوید:

«رحمت به آن شیری که خوردی. پس بلند شو، معطلش نکن. من باید زود برگردم اصفهان.»

اکبر از تعجب نزدیک است شاخ دربیاورد. هیچ‌وقت تا به حال حاج همت را این‌قدر گوش‌به‌فرمان ندیده بود.

او مثل بچه‌ای اختیارش را داده به کربلایی. کربلایی هم یک جفت کتانی برای او می‌خرد. آن‌گاه سوار ماشین یونس می‌شوند و به طرف پادگان بازمی‌گردند.

شهید حاج محمدابراهیم همت

خاطره پوتین‌های شهید همت و ماجرای نوجوان

آن‌ها به پادگان نزدیک می‌شوند. اکبر به لحظه‌ای فکر می‌کند که بچه‌ها در گوشی به هم می‌گویند: «حاجی کتانی نو به پا کرده! چرا؟ چون فرمانده لشکر است…»

حاج همت مدام به عقب برمی‌گردد و به نوجوانی نگاه می‌کند. کربلایی متوجه نگاه‌های او شده و کنجکاوانه نگاهش را دنبال می‌کند.

اکبر وقتی نگاه آن دو را می‌بیند، نوجوان را در آینه از نظر می‌گذراند. ناگهان چشمش به پوتین‌های کهنه و رنگ‌ورورفته نوجوان می‌افتد.

اکبر منظور حاج همت را از نگاه‌هایش می‌فهمد. می‌خواهد چیزی بگوید که کربلایی روی داشبورد می‌زند و می‌گوید:

«نگه‌دار، اکبر آقا.»

اکبر می‌پرسد:

«نگه دارم؟ واسه چی؟!»

کربلایی می‌گوید:

«تو نگه دار، حاجی خودش می‌گوید واسه چی.»

اکبر ترمز می‌کند.

کربلایی رو به حاج همت می‌کند و با لبخند می‌گوید:

«پدر باشم و نفهمم تو دل پسرم چی می‌گذرد؟! حالا برای اینکه راحتت کنم، می‌گویم وظیفه من تا همین‌جا بود که انجام دادم. از تو هم ممنونم که حرفم را زمین نزدی و به خاطر احترام به من، مقام خودت را زیر پا گذاشتی. از حالا به بعد، تصمیم با خودت است. هر کاری دوست داری، بکن… من راضی‌ام.»

حرف کربلایی آبی است که روی آتش حاج همت می‌ریزد. از ته دل می‌خندد. کربلایی را در آغوش می‌گیرد و می‌بوسد.

آن‌گاه کتانی‌ها را از پا درمی‌آورد و به سراغ نوجوان می‌رود.

اکبر و کربلایی صدای حاج همت را می‌شنوند که می‌گوید:

«این کتانی‌ها داشت پایم را داغان می‌کرد. مانده بودم چه کارش کنم که خدا تو را رساند.»

حاج همت برمی‌گردد و در حالی که پوتین‌های رنگ‌ورورفته‌اش را به پا می‌کند، می‌گوید:

«اصلاً پاهای من ساخته شده برای همین پوتین‌ها. خدا بده برکت…»

لحظه‌ای بعد، حاج همت با همان پوتین‌های کهنه سوار ماشین می‌شود.

ماشین، جاده پادگان را پیش می‌گیرد.

این ماجرای پوتین‌های شهید همت، گوشه‌ای از روحیه ساده‌زیستی، تواضع و توجه او به رزمندگان را نشان می‌دهد.

روایت حاج قاسم سلیمانی از حاج همت

در ادامه، روایت حاج قاسم سلیمانی درباره شهید حاج همت را مشاهده و گوش کنید:

دانلود با حجم 4 مگ
دسته‌بندی شهدا فرهنگی
اشتراک گذاری
نوشته های مرتبط